مقالات

   
         
   

        كولي‌ها در ادب و تاريخ ايران

 
         
 

مقام موسیقایی - شماره 13

كولي‌ها در ادب و تاريخ ايران

عماد توحيدي

 

 
 

 در كتاب انجمن‌آراي ناصري آمده است:

»شاپور هنگام بستن بندر شوشتر چند هزار از اين طايفه را از كابل احضار كرده به خوزستان و شوشتر آورد. روز مردان ايشان عملگي كردندي و شب زنان ايشان به كار آب و به رقاصي و همبستري مردم به سر بردندي«

در كتاب «سنن ملوك‌الارض و الانبياء» نوشته حمزه اسپهاني، در حدود سال 350 هجري آمده است: «بهرام روزي بر عده‌اي كه بدون نوازنده مي، مي‌خوردند گذشت و گفت: «آيا من به شما نگفته‌ام كه بدون خنياگر مي‌، نخوريد؟ » آنها برخاسته، بر او نماز بردند و گفتند: «ما حاضر بوديم بيشتر از صد درهم براي اين كار بپردازيم، اما نيافتيم«.

به دنباله اين گفتگو بهرام به پادشاه هند نامه‌اي مي‌نويسد و از او عده‌‌اي نوازنده مي‌خواهد كه پادشاه هند هم در پاسخ، دوازده هزار خنياگر را به ايران مي‌فرستد.
فردوسي در حدود سال 400 هجري اين داستان را مفصل‌تر بيان كرده است:
 

»وز آن پس به هر مؤبدي نامه كرد
كسي را كه درويش بُد جامه كرد
بپرسيدشان گفت: بي‌رنج كيست؟
به هر جاي درويش و بي‌گنج كيست؟
ز كار جهان يكسر آگه كنيد
دلم را سوي روشني ره كنيد
بيامدش پاسخ ز هر مؤبدي
ز هر نامداري و هر بخردي
كه آباد بينيم روزي زمين
به هر جاي پيوسته گشت آفرين
مگر مرد درويشي كه از شهريار
بنالد همي و از بد روزگار
كه چون مي گسارد توانگر همي
به سر بر ز گل دارد افسر همي
بر آواز رامشگران مي، خورد
چو ما مردمان را به كس نشمرد
تهيدست بي رود و گل مي‌خورد
توانگر همان جان و دل پرورد
بخنديد از آن نامه، بسيار شاه
هيوني برافكند پويان به راه
به نزديك شنگل فرستاد كس
چنين گفت كه اي شاه فريادرس
از آن لوريان برگزين ده هزار
نر و ماده بر زخم بربط سوار
فرستي بر من مگر كام من
برآيد از آن نامدار انجمن
چو نامه به نزديك شنگل رسيد
سر از فخر بر چرخ كيوان كشيد
هم آنگاه شنگل گزين كرد زود
ز لوري كجا شاه فرموده بود
چو لوري بيامد به نزديك شاه
بفرمود تا برگشادند راه
به هر يك يكي گاو داد و خري
ز لوري همي‌ساخت برزيگري
همان نيز خروار گندم هزار
بديشان سپرد آن كه بُد پايكار
بدان تا بورزد به گاو و به خر
ز گندم كند تخم و آرد به بر
كند پيش درويش رامشگري
و‌را رايگاني كند كهتري
بشد لوري و گام و گندم بخورد
بيامد سر ساله رخساره زرد
بدو گفت شاه اين نه كار تو بود
پراكندن تخم و كشت و درود
خري ماند اكنون بنه برنهيد
بسازيد رود و بريشم دهيد
كنون لوري از پاك گفتار اوي
همي گردد اندر جهان چاره‌جوي
سگ و گرگ همسايه و هامراه
به دزدي شب و روز پويان به راه«
 

در شاهنامه منثور ثعالبي كه در نيمه اول قرن پنجم (412 ــ 408) نوشته شده، چنين آمده است: «روزي بهرام در مراجعت از شكار ديد جمعي را هنگام غروب كه بر چمني گردآمده، باده مي‌نوشيدند. ايشان را از نداشتن موسيقي كه مفرح روح است، ملامت كرد. گفتند شاهنشا‌ها ما در صدد برآمديم كه سازنده‌اي بيابيم و يكصد درهم نيز به او بدهيم، ولي نيافتيم. بهرام امر كرد شرحي به شنگل هندي بنويسند تا چهار هزار رامشگر زبردست و خواننده خوش‌الحان را به دربار او گسيل دارد. چون شنگل ايشان را فرستاد، بهرام همه را در ميان ايالات تقسيم كرد و امر داد مردم با تأديه مقرري ثابتي، توسط ايشان خود را مشغول دارند و اين لوريان سياه كه شغلشان نواختن عود و ني است، از نسل ايشانند

در كتاب مجمل‌التواريخ و القصص (520 هـ . ق) آمده است:

«بهرام را همواره از احوال جهان خبر بود و كس را هيچ رنج و ستوه نيافت، جز آن كه مردمان، بي‌رامشگر شراب خوردندي. پس فرمود تا به ملك هندوان نامه نوشتند و از وي «كوسان» خواستند و كوسان به زبان پهلوي خنياگر بود. پس از هندوان دوازده هزار مطرب بيامدند، زن و مرد، و لوريان كه هنوز به‌جايند از نژاد ايشانند و ايشان را ساز و چهارپا داد تا رايگان، پيش اندك مردم، رامش كنند
نظامي گنجوي در جايي به اين داستان اشاره كرده و گفته است:
 

»شش هزار اوستاد دستان‌ساز
مطرب و پايكوب و لعبت‌باز
گرد كرد از سواد هر شهري
دل هر بقعه را از آن بهري
تا به هر جا كه رخت‌كش باشند
خلق را خوش كنند و خوش باشند«


حافظ نيز در اشعار خود به كولي‌ها با عنوان «لولي» اشاره مي‌كند:
 

»صبا ز‌آن لولي شنگول سرمست
چه داري آگهي چون است حالش
بنده طالع خويشم كه در اين قحط وفا
عشق آن لولي سرمست خريدار من است
فغان كه اين لوليان شوخ شيرينكار شهر‌آشوب
چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
دلم ربوده لولي‌و‌شي است شورانگيز
دروغ‌وعده و قتال‌وضع و رنگ‌آميز«


عبيدزاكاني در لطائف خود از زبان يك لولي چنين مي‌گويد:

کولي‌اي با پسر خود ماجرا مي‌كرد كه: «تو هيچ كار نمي‌كني و عمر در بطالت به سر مي‌بري».

چند با تو بگويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسن‌بازي تعليم كن تا از عمر برخوردار شوي. اگر از من نشنوي، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده‌ريگ ايشان بياموزي و دانشمند شوي و تا زنده باشي در مذلت و فلاكت و ادبار بماني و يك جو از هيچ جا حاصل نتواني كرد
 

منوچهري در مورد خنياگري و ساز‌زني كولي‌ها‌ مي‌گويد:

»اين زند بر چنگهاي سغديان پاليزبان
و آن زند بر ناي‌هاي لوريان آزادوار«

جمال‌الدين عبدالرزاق اصفهاني در اشاره به راهزني آنها مي‌گويد:
 

»رومي روز، آب كارت برد و تو در كار آب
لوري شب رخت عمرت برد و تو در پنج و چار«

در روضه الصفاي ناصري درباره كريم خان آمده است:

»شبها در باغ بزم باده و اياغ داشتي و لوليان به مجلس او رقصيدندي و شب خسبيدندي و آن امر قبيح را وقيح نشمردي و جمعي از زنان لولي در خارج شهر به رواج كار غربا و شهري بودي و وي ممانعت نكردي و مصلحت ملك دانستي

و نيز كمال‌الدين اسماعيل اصفهاني درباره آشفتگي زندگي خويش مي‌گويد:

»با تركتاز طره هندوي تو مرا
همواره همچو بنگه لوري است خان و مان«

 
 

 

        Copyright 2008

 Powered By: mona.ghn@gmail.com