ده
سال قبل، ژاكي
بروكس (Jackie
Brooks)
دچار بيماري پاركينسون شد و ناچار نواختن ويولون را كنار گذاشت. او ديگر بر عضلات
بدن خود كنترل لازم براي نواختن ساز و شركت در اركستر موسيقي را نداشت، اما با
معالجه و خوردن دارو؛ ميتوانست قلمموي نقاشي را در دست بگيرد. جدايي از ساز مورد
علاقه و محروميت از نوازندگي در اركستر، بسيار غمانگيز بود، اما يك دل اميدوار و
يك ذهن هوشيار، هميشه ميتواند از سختترين شرايط، بهترين نتايج را بيرون بكشد. او
ميگويد:
«ناگهان احساس كردم وقت زيادي ندارم و بايد كاري بكنم. فرصت نبود كه دنبال شيوههاي
متداول نقاشي بروم، اما چيزي در درونم ميجوشيد كه بايد آن را بيان ميكردم. گاهي
اوقات احساس خشم بود و گاهي عروج، گاهي اندوه بود و گاهي شادماني، هرچه بود، بايد
سريعتر راهي براي آن پيدا ميكردم، وگرنه، نهتنها سلامتي كه زندگيام در معرض خطر
قرار ميگرفت.»
ژاكي زن
دينداري بود و احساس ميكرد مهمترين شرط اين است كه تجربههاي خود را صادقانه بيان
كند و همان حرفي را بزند كه از صميم دل احساس ميكند گفتنش ارزش دارد؛ بنابراين
سبكي منحصربهفرد را در نقاشي ابداع كرد. او كه تحت تأثير نغمات قدرتمند و ملايم
موسيقياي بود كه در همة عمر در روح او جاري بود، هنگام نقاشي، همان رنگي را
برميگزيد كه متناسب با نغمهاي بود كه در ذهنش ميشنيد و بر اساس شدت و ضعف آن
نغمه، رنگها را روي بوم ميگذاشت. يكي از طرفداران سرسخت او، رافائل كاراببا،
نوازنده ويولون است كه بسياري از آثار نقاشي او را در گالريهاي موسيقي خود نصب كرده
و حتي از روي آنها كارت پستالهايي را تهيه كرده است و ميفروشد. او ميگويد:
هيچكس به خوبي ژاكي نميتواند آهنگها و نغمات مختلف را ديدني كند!»
از شيوه ژاكي نميشود تقليد كرد، چون حاصل درك بلاواسطه او از موسيقي است كه با
صراحت و صداقت خيرهكنندهاي، بهصورت بداهه، بر پرده نقاشي جان ميگيرد. سبك او
آميزه است از اكسپرسيونيسم و رئاليسم؛ نه آنقدر انتزاعي كه نتوان درك كرد و نه
آنقدر واقعگرايانه كه معمولي و متداول باشد. او ميگويد: «در مورد نقاشيهايم فقط
ميتوانم بگويم كه كاملاً تجربي هستند و از عواطف و احساسات شخصي من سرچشمه
ميگيرند. به همين دليل است كه نميتوانم آن را به كسي ياد بدهم. بيشتر نقاشيهاي من
آنقدر بزرگاند كه نميشود آنها را در خانه كسي جا داد. خيلي دلم ميخواهد محلهاي
عمومي را در اختيارم بگذارند تا آنجا نقاشي كنم، چون فضاي زيادي در اختيارم قرار
خواهد گرفت.»
ژاكي بروكس، غالباً
تصاويري از سازهاي موسيقي، نوازندگان و يا حتي اوراق موسيقي و نتها را به تصوير
ميكشد.
«اغلب مردم وقتي نقاشيهاي مرا ميبينند، ميگويند كه واقعاً صداي موسيقي را
ميشنوند. يك پزشك روانكاو به من گفت كه از تابلوهايم كنسرتو ويلون دوراك (Dvorak)
را شنيده است.»
ژاكي در لاكوتاي جنوبي به دنيا آمد و در دهة 1940 در واشنگتن بزرگ شد. كودك كه بود
به آموختن پيانو پرداخت، تا زمانيكه مادرش مزرعة كوچكي را كه به او ارث رسيده بود،
فروخت و براي ژاكي ويولون و براي خواهرش، ويرجينيا، ويولونسل خريد. ژاكي كلاس پنجم
دبستان بود كه نواختن ويولون را آغاز كرد، ولي نقاشي كردن را هم دوست داشت و در
دبيرستان در زمينة نقاشي از همه شاگردان مدرسه بهتر بود. او ميگويد:
«معلم هنر، در نقاشي آبرنگ مهارت عجيبي داشت و به من هم علاقهمند بود. من توانستم
با كمك او رها بودن در نقاشي و تركيب رنگها را بياموزم و ميبينيد كه هنوز هم اين
آزادي و بيقيدي را در نقاشي دارم.»
او در اواسط دهة 1950 در كالج سياتل پاسيفيك ثبتنام كرد. در آن هنگام كالج فقط
كلاسهاي پارهوقت داشت و مدرك خاصي در رشته هنرهاي بصري نميداد، بنابراين او ناچار
شد به سراغ موسيقي برود و ليسانس موسيقي بگيرد. سپس همزمان به آموزش نقاشي و
موسيقي پرداخت و با اركستر سمفوني كاسكيد همكاري كرد. پس از ازدواج با ديويد بروكس
كه فارغالتحصيل رشته رياضي بود، ولي در اركستر سمفوني با او همكار بود، همچنان به
نقاشي كردن ادامه داد. ژاكي دو فرزند دارد، جف در اركستر سمفوني تاليا، نوازنده
اصلي قرهني و در گروه دامين، آهنگساز و ترانهسراست و پسر ديگر آنها، آرتور در
دانشگاه ايالتي جورجيا موسيقي درس ميدهد و قبلاً هورن فرانسوي (Horn)
مينواخت.
سرانجام ديويد به سياتل پاسيفيك برگشت تا رياضيات درس بدهد. برنامه مدرسه هنر در
اين زمان گسترش پيدا كرده بود و ژاكي برگشته بود تا مدرك هنرهاي تجسمي خود را بگيرد
و تكنيكهاي آبرنگ را تدريس كند. لاري متكالف، استاد هنر ميگويد: «ژاكي كسي نيست
كه فقط در خانهاش بنشيند و نقاشي كند.»
ژاكي بهرغم بيماري دردناكش تاكنون در بيش از 70 مسابقه نقاشي شركت و در نيمي از
آنها، جوايزي را دريافت كرده است. او يكي از اعضاي دائمي هفت انجمن نقاشي آبرنگ است
و اخيراً آثارش را در نيويورك، مونتانا، تكزاس، اوكلاهما، واشنگتن و آريزونا به
نمايش گذاشته است. او براي گذاشتن نمايشگاه و اداره كارگاههاي نقاشي به كشورهاي
نيكوزيا و قبرس هم سفر كرده است.
آثار او بيشتر در زمينة نقاشيهاي موسيقايي و پرترههاي خانوادگي است. گاهي چهره
پسرش جف از ميان سيمهاي يك ساز بيرون ميزند و گاهي چهره نوهاش، اِما، از ميان ساز
ديگري سر برميآورد. هرچند موضوعاتي كه ژاكي برميگزيند، موضوعاتي شخصي هستند، اما
ديگران بهخوبي سخنش را درمييابند و نغمات موسيقي را از ميان آثارش ميشنوند.
بروكس معتقد است كه رويكرد غيرمتداول او به موسيقي سبب شده است از خلق آثار صرفاً
چشمنواز به خلق آثاري دست يابد كه از زيبايي حقيقي برخوردار هستند. او
ميگويد:
«كساني كه درباره هنر چيز زيادي نميدانند، وقتي تابلوهاي مرا ميبينند، اغلب
ميگويند، «واي! چه قشنگه!» ولي زيبايي، چيزي وراي قشنگي است، چون زيبايي از درون
ذهن هنرمند به حركت درميآيد و همراه خود آگاهي و معرفتي را به ارمغان ميآورد كه
انسان از حضور آن در ذهن خود آگاه نبوده است.»
يكي از آثار بسيار جالب ژاكي بروكس «شيپور بر قالي شرقي» نام دارد. اين تابلو
هنگامي پديد آمد كه بروكس يك «هورن فرانسوي» را روي قالي شرقي خود در اتاق نشيمن
قرار داده بود و ناگهان بين خطوط قالي و نغماتي كه از «هورن» شنيده بود، هماهنگي
عجيبي را احساس كرد و اين اثر درخشان را به وجود آورد.
ژاكي روزي
شش تا هشت ساعت در استوديوي «كوئين
آن» در خانه خود كار
ميكند و آثار بديعي را به وجود ميآورد.