این یادداشت حس و حال هنرمندي است که ؛ پس از شنیدن ترانهی شهر من گراش
نوشته شده است. شهر من گراش ترانهای است سروده صادق رحمانی که وحید اختری برای آن
موسیقی زیبایی ساخته ، و آن را خوانده است.
ونخلهاي
سرافراز در طواف کلات
آفريننده کلام - شهر من گراش- مهرورز است . مهرورز به سرزمين پاک نياکان ، سروجان
سپرده به خاک مينوي اش ! عاشقانه سرودنش غمي دارد سترگ و غريب ! شايد از آنچه که
تاريخ بر دژ استوار پدرانش آورده است . اما کلات " مغرور و بلند " ايستاده و شکوهش
که از هميشه آمده و تا رستخيز ماندني است ... و نخلهاي سرافراز در طواف کلات !
برامده از خاک مقدس ! خاک وضو گرفته با خون ! با برگ و باري از خرد ... درخت بهشت!
ترانه سرا هم حماسه مي سرايد و هم عاشقانه مي گدازد . او برآوردگار جهاني است
بيروني با معنايي دروني در ساحتي از دل و جان ، شگفتا ! شگفتا از عاشقي اش ! و تجلي
کلام در موسيقي ، آنجا ها که نواها در آغاز جنگ آور و حماسي گويي نفير استواري و
پهلواني مي نوازند. رزمي در کار نيست، روايتي است از سالها ايستاده زيستن و ايستاده
مردن! و سينه هاي خونين آماج هزار زخم برآمده از کين اهرمن ! و نواها لختي ، درنگي
بعد راوي ترنم عاشقانه اي غمناک ! نغمه اي گيسو کشان در دامن چنگ! پيوستگي بايسته و
معني شايسته دوشادوش شيوا و دل انگيز بزم عشق را مي آرايند ! و در پايان خنياگران
مي کوبند! سنج و دمام و آئين شهادت ! آستين افشاني و روحاني و پايکوبي اشراقي !
سماع مردمان عشق ...
آنک روشني پگاه گراش...
شهر عشق! شهر ايران زمين! ...